گفتم شاید این سودا را به فراموشی بسپارم...که غمم کمتر یاد آرم

من چرا عید و حس نمیکنم...حتی گندم ها رو هم خیس دادیم واسه سبزه...حتی خونه تکونی هم دیگه آخراشه...هوا هم سرد هست،ولی آخرین رمق های زمستونه...به مامان میگم اصلا حس نمی کنم عید و بهار رو...میگه صبر کن هنوز هشت روز مونده...نمی دونم چرا اصن ذوق ندارم واسه عید...فقط از این خوشحالم که  امیر میاد و باز خونه مون پر از شیطنت هاش میشه...دلم تنگ شده واسه بوس های ناشیانه و تف تفی ش...واسه فرار کردنش و دوییدن دور خونه وقتی میخوام مارکر و جزوه هامو ازش بگیرم...

امروز سین رو فرستادم بره واسه خودمو و الی گوشی بخره...رفت کلی گشت، گفت زرشکی تموم کردن باید صبر کنی،تو این شلوغی عید هم که دیگه وقت نمیشه...رفت واسه بعد عید... فقط طوسی ازش مونده بود که خود سین هم اعتراف کرد قیافه ش افتضاس.داداش بیچاره من که از پزشکی فقط میدونه اسکپولا و کلویکل کجاست و اینکه عضله پالماریس لانگوس رو توی یه دستش داره توی اون یکی نداره:))) (جزو اون وریشن هاست!) میرفت میگفت آقا استسکوپ چه رنگیاشو دارین؟ طرف هم میگفت آقا مگه میخوای پیرهن مردونه بخری؟

حالا واکنش ها نسبت به این قضیه متفاوت بود،مامانم: واقعا؟واقعا به خاطرش رنگش نخریدی؟ینی واقعــــــا؟  و بابام: ئه...ئه...ئه! (بین این نقطه چین ها مامانم داشت منو می شست!)  مدوزا هم میگه تو کور رنگی داری واسه تو همون مشکی خوبه! و در نهایت زهرا حرف آخرو زد : بدبخت عقده ای!مشکی میگرفتی چی میشد؟:))

امتحان آمار دادیم...ها ها...یه سوال راجب کا اسکوئر(همینه اسمش؟) بود که یه ماتریس سه در چهار بود اصن اونو که دیدم گرخیدم! سفید گذاشتم! یه سوال هم که منفی زیر رادیکال درآوردم خودم خنده م گرفت! مصیبتی بود ینی! اصلا هم زحمت ندادم به خودم یه دور جزوه رو بخونم حتی اون سوال حفظی هاش هم اشتباه زدم...این آخر سالی انرژیم داره تحلیل میره...فردا هم ارائه ی مقاله آمار داریم و من هنوز یه بار هم مقاله رو نخوندم :-j  هیچ انگیزه ای واسه این جور چیزا ندارم دیگه...دلم یه تعطیلی میخواد که دیگه رنگ دانشگاه رو تا یه مدتی نبینم...

از صبح هم یادگار دوست شهرام ناظری رو گذاشتم رو ریپیت...وسطاش هم مرضیه...هی دارم با اعصاب خودم بازی می کنم :|

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط ~میشکا~  | 

هر عقربه به خاطره ای خسته می رسد...

مامان شروع کرده به گردگیری...این وسط من بین اتاق خودم و سین در رفت و آمدم.یه نگاهی به جزوه های آمار میندازم و بعد بدون اینکه بخونمشون میذارمشون کنار.اون آهنگ دل دیوونه شهرام شکوهی رو گذاشتم روی ریپیت،اگه میخواین گند یه چیزی رو دربیارین هی برین سراغش.چیز میتونه آهنگ یا آدم یا هرچیزی باشه.

وسط گردگیری یادم افتاده به کتابای سندی و سو...کتاب زبانای مدرسه مون.پیداشون نمیکنم.عوضش تمام جزوه های علوم پایه رو که گمونم پنجاه کیلویی بشه دادم بابا ببره سر به نیست کنه.یه لحظه ور مازوخیست ذهنم رفت جزوه ژنتیکو نگه داره که به موقع مچشو گرفتم.مامان تا لحظه آخر می پرسید واقعا نمیخوایشون؟همینجور که داشت جزوه ها رو ورق میزد و میذاشت تو کارتن.من اتاق بغلی روی صندلی ایستاده بودم داشتم بین کتابای دبیرستان ِ خودمو خواهرم و سین  دنبال سندی و سو میگشتم.گفتم نع،معلومه که نع...پشت قفسه کتابا پاکت پستی نامه های سنجش رو پیدا کردم.واسه ده سال پیش که هنوز سازمان سنجش کارنامه آزمون آزمایشی ها رو پست میکرد.کارنامه های خواهرم که پر از یک و دو بود.مامان حتی اینا رو هم نگه داشته.از لای دفتر فیزیک برنامه امتحانی سوم دبیرستان سر خورد افتاد کف اتاق...واسه همین از گردگیری بدم میاد.هرچی که دفن کردی نبش قبر می کنه.از چیزای دیگه ای که پیدا کردم یه کارتن پر از مجله های قدیمی بود به اضافه یه کارت اینترنت ده ساعته،آخرین بازمانده از عصر دایال آپ.سندی و سو پیدا نشدن...سه تا کتاب چه جوری غیب شدن.

کورس نورو شروع شد.کتاب نوروآناتومی رو گذاشتم روی میزم،که هر صبح یادم بیاد من توی این چهارسال چه معضل حل نشده ای داشتم تو زندگیم.این هفته که تموم بشه و دو تا امتحانمو به خوشی بدم  و مقاله آمار هم بخیر بگذره میتونم بشینم فکر کنم جراحی رو از کجا باید شروع کرد.

چند روز پیش فهمیدم امسال که تموم شه من بیست و دو سالم میشه.من همیشه فکر میکردم امسال تولدم تازه بیست و یه سالم پر میشه.من اصلا آمادگی بیست و دو سالگی رو ندارم.مخصوصا که این اعداد امسال بدجوری همخونی دارن.دو ِ یک ِ نود و یک،و بیست و دو سالگی.الان این همه دو و یک کنار هم خوبه یا بد؟

باید سبزه سبز کنیم...دیروز تو نمایشگاه هفت سین دانشگاه یه مدل سبزه دیدم که خیلی قشنگ بود.بچه های سال پایینی چه ابتکاری زدن!!! بعد از نمایشگاه نشستیم اینقدر آسمون ریسمون بافتیم و خندیدیم که استاد اومد.مردک به خودش زحمت نداد یه اسلاید درست کنه.جزوه سال بالایی ها رو گرفت گذاشت جلوش از روش میخوند!کی به اینا مدرک داده آخه.

خونه مون بوی شوینده و شیشه شور گرفته.از عید خوشم نمیاد...خیلی وقتا مامان اینا که نبودن من و سین اصن درو باز نمیکردیم رو مهمونا.نیاین بگین نچ نچ نچ،مطمئنم همه از این کارا کردن.البته غیر از الی.که پارسال دست داداششو گرفت رفت کل فامیلو عید دیدنی کرد.بعد من که پشت تلفن بهش میگم اصن درو باز نمیکنم رو مهمونا حق داره سکته کنه.اصلا واسه همین کاراش بهش میگیم الی متانت.

یه دلتنگی ای هست تو این روزا، که مجبورم میکنه حرف بزنم فقط...دلم میخواد سال جدید که شروع میشه بدونم چی میخوام از خودم.

بعد از اون یه نصفه ریشتر زلزله ای که اینجا اومد من دچار پی تی اس دی شده بودم.توهم زلزله داشتم...

فکر میکردم خوب شدم ولی وقتی دیشب بازم با ضربان قلب بالا و اضطراب از خواب پاشدم فهمیدم هنوز یک بیمارم :(

پ.ن:یه کوله پشتی هم پیدا کردم.واسه کوه و ایناس.دلم میخواد برم تو این گروه های کوه نوردی...دیدین طرف دکمه پیدا میکنه میره پیش خیاط میگه واسه این کت بدوز؟ من میشکاشونم :|

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط ~میشکا~  | 

وقتی که این همه درد،سنگین ام می کند به وقت راه،تنها تو منزل منی...

امروز صبح به عادت روزای قبل ساعت شیش پاشدم...با اینکه کلاس نداشتم.ولی مغز طفلکی من از کجا این چیزا رو بفهمه،ساعت شیش پا شدم و دیگه خوابم نبرد...گری تموم شده،میرم هر دفعه یه قسمت از یه سریالو دانلود میکنم ببینم خوشم میاد یا نه.صبح بدون اینکه به خودم زحمت بدم از جام پاشم یه قسمت لاست رو دیدم.خیلی تخیلی نیس؟...کاش میشد هر روز یکی صبحونه آدمو بیاره تو اتاقش.نصف زندگی من توی اتاقم میگذره...

هوا گرم شده،اصلا سنگین شده یه جورایی،اینقدر که بوهای مختلف رو توش میشه حس کرد...بهار داره میاد...نمی دونم چرا اینقدر خوشحالم که سرما داره تموم میشه.میرم روی بالکن و زنبورا رو نگاه می کنم که دارن شکوفه های درخت آلوچه حیاطمونو مزه مزه میکنن.بوی بهار و صمیمیت هواشو میشه راحت حس کرد دیگه...

دیشب یه مسیر طولانی رو پیاده رفتم و اسنک گاز زدم و آدما رو نگاه کردم و تمام طول راه اون آهنگ the quest رو گوش دادم...دیدن آدم های مختلف و فکر کردن به اینکه چه جور زندگی ای ممکنه داشته باشن خیلی جالب و سرگرم کننده س برام...

همه ی وسایلم کف اتاقم ریخته...کیف،لباسام،لیوان چایی،هندزفری،کتابا،جزوه ها...هر کدوم یه طرفی...مامان نیست و من میتونم تا فردا که برمیگرده از شلخته بودن اتاقم لذت ببرم.وقتی اتاقم مرتبه احساس غریبی می کنم توش...بابا فقط سکوت میکنه و هیچی نمیگه در این مورد،ولی مطمئنم وقتی مامان برگرده بهش میگه که حتی یه دفعه هم اتاقشو مرتب نکرده و اون لیوانا  الان دو روزه اون جاست.

دو ماهه میخوام برم یه کیف پول جدید بخرم باز یادم میره.از قدیمیه خسته شدم اینه که همه ی محتویاتشو خالی کردم تو کیفم.از مدارک و کارت دانشجویی بگیر تا فیش عابر بانک...واسه همین هر دفعه میخوام یه چیزی رو پیدا کنم مجبورم کل کیفمو سر و ته کنم رو تخت و بگردم...عالیه این کار.پول هامم که هیچی،یا ته کیفه یا میذارم تو جیبم.فعلا همینجوری میخوام بمونم.

بعضی وقتا که خیلی بیکاریم میشینیم واژه های زبان شیرین شمالی رو تحلیل می کنیم و میمیریم از خنده...بعضی وقتا میرم ویکی پدیای مازنی(همین که لینکش اون گوشه س) لذت میبرم ینی از نوشته هاش :)) امروز داشتم بیوگرافی شاملو رو میخوندم رسیدم به "اسپه شعر"..چن ثانیه هنگ بودم تا فهمیدم همون شعر سپید و میگه:)) عاشق خودمونم ینی.

چند تا کتاب مونده که باید بخونم...ولی هر دفعه که دست میگیرمشون خوابم میبره از خستگی...پس فردا هم امتحان آمار دارم.کلاسش بر خلاف کلاسای قبلی مون خشک نیست...وسط حفظ کردن داروها و جدول ها و بیماری ها و سیمپتوم ها تنوع خوبی بود به نظرم.ولی بعضی وقتا هم اینقد نامفهوم میشه که ترجیح میدم نرم کلاس! :دی

همینا دیگه...خبر دیگه ای نیس. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط ~میشکا~  | 

چون بگذریم ،دیگر نتوان به هم رسیدن...

*با اینکه هنوز ته مونده های زمستون باعث میشه صبح ها تا میتوکندریهامون هم یخ بزنه ولی بازم من احساس میکنم داره اون احساس خواب آلودگی که مختص هوای مسموم! بهاره گریبانگیرم میشه.صبح ها اینقد تو رختخواب غلت میزنم که بابا میاد میگه  تو نمیخوای بری دانشگاه ؟ ...پنجشنبه تئوری جراحی تموم شد...هنوز لای جزوه رو باز نکردم...دوتا و نصفی از استادا درسشون ناقص مونده...یکیش همونه که سرکلاس مزخرف میبافت،گفت بقیه شو خودتون بخونین!...متنفرم ازش ینی! یکی هم استاد قلبه که وسط کلاس قهر کرد گذاشت رفت.خیلی الکی و بچه گونه...واسه اینکه آقای پشه رفته پیش همه استادای جراحی گفته این کلاس فلان اند و اینا...ینی اینکه خیلی شلوغیم.ما که نه،یه سری لژنشین های کلاس که همیشه لج استادا رو درمیارن.وسط کلاس گفت خب مث اینکه شما علاقه ندارین گوش کنین و اینا،بعدش کتشو ورداش آسته آسته از کلاس رفت بیرون.همچین سه چهار دیقه هم طول داد این پروسه قهر کردنو مگه اینکه ما بریم جلوشو بگیریم بگیم نهههه استاد نرووووو.... بمووون! دل من به بودنت خوشه،منو فکر رفتن تو می کشه!(همراه با ضجه های محسن یگانه) پوووف...هی هم موقع رفتن زیرچشمی ما رو نیگا میکرد شاید یه حرکتی بزنیم و منت کشی کنیم. خداروشکر ما هم جلوشو نگرفتیم و رفت...چی پیش خودشون فک میکنن؟ ما دلمون تنگ میشه براشون یا چی؟ همش تقصیر آقای پشه است...

**کورس آمار شروع شده...من هی سر کلاس به الی میگم چرا ما نرفتیم ریاضی؟ خب البته من توی پونزده سالگی دلایل منطقی خودمو داشتم واسه رفتن به رشته تجربی.مهم ترینش این بود که کلاس ریاضی ها چهل و خورده ای نفر بود و کلاس تجربی ها نوزده نفر.بعله...من از شلوغی بیزارم.غیر از این دلیل دیگه م "میم" بود که میخواستم باهاش تا آخر دبیرستان باشم.غیر از این ها هیچ دلیل دیگه ای نبود.همچین عاشق زیست و اینا هم نبودم.یه جورایی کسل کننده هم بود برام...در اون شرایط سنی آرزوی روپوش سفید و دکتر شدن هم جزو اولویت های خیلی پایین بود برام.محسوب نمیشد....

امروز یکی رو دیدم که بعد از چند ترم پزشکی خوندن به خاطر یه مشکل انصراف داده بود...میخواست دوباره سال بعد کنکور بده...

داشتیم برمیگشتیم خونه الی گفت میشکا  برو خداروشکر کن داری بی دردسر پزشکی میخونی...من به این فکر میکردم که سرنوشت آدما چقد راحت عوض میشه،راحت خراب میشه،چقد همه چیز غیرقابل پیش بینیه...

***مامان اومد اتاقم گفت جایزه هاتو نمیخوای؟ گفتم چی؟ دو تا عروسک از ته کمد پیدا کرده بود.دوتا عروسک مو-زرد که  احتمالا به خاطر گیس و گیس کشی هایی که در کودکی باهاشون داشتم موهاشون از بعضی جاها کنده شده بود.من همیشه فک میکردم عروسک های منم مث عروسک های کارتون تلویزیون حرف میزنن!فک میکردم وقتی من حواسم نیس یا توی اتاقم نیستم باهم حرف میزنن...اینه که همیشه موهاشونو میکشیدم که جیغ بزنن! :)) یکیشون از اینایی بود که به ته مداد وصله...لباس اون یکی رو خودم دوخته بودم...عروسکمو گرفتم تو دستم و به نخ های روی لباس که خودم لابد با دستهای کوچولوم دوخته بودم خیره شدم و فکر کردم چقدر زود گذشت همه چی...کی این همه سال گذشت...اینا رو مهد کودک بهم جایزه داده بود...یادش بخیر،با اون صندلی هاش و شیر صبحانه ش...

****امروز من یه اشتباه فاحش کردم و رفتم یه جورایی یقه یکی رو چسبیدم و خیلی خوشحال بهش سلام کردم و تا بیام بفهمم اشتباه گرفتم طرف چشاش قد دوتا نعلبکی شده بود! الی میگه باید میگفتی اشتباه گرفتی،ولی آخه میرفتم میگفتم چی؟ سلاممو پس بده؟ هی هم خودم خنده م گرفته بود نفس عمیق میکشیدم که خنده م نگیره و دیگه مطمئن نشن که من خل و چلم!

پ.ن: حافظ میخونم این روزا...

دل خسته ی من گرش همتی هست... نخواهد ز سنگین دلان مومیائی

یادم باشه اینو...

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط ~میشکا~  | 

گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست...مانده بر این پرده لیک صورت خاموش

  • باید زودتر از این ها میومدم و مینوشتم، فیزیوپات تموم شد...با همه ی خوبی ها و بدی هاش...دیروز یکی بین جمله هاش گفت دلم واسه دانشگاه رفتن تنگ شده. تو دلم با اینکه خیلی دوس داشتم فک کنم این طور نیست ولی دیدم آره،منم دلم تنگ شده واسه دانشگاه.واسه اون "خراب شده" ای که همیشه شاکی بودیم از همه چیش...واسه چیزی که انتخاب خودمون نبود اما کنار اومدیم با همه ی خوبی و بدی هاش...اصلا شاید دلم واسه راهروهای یخ و بی نورش هم تنگ بشه یه روزی...تا عید سه تا کورس دیگه رو میگذرونیم.جراحی و اعصاب و آمار...جراحی اصلا اون طور نبود که فکر میکردم...خیلی به نظرم کار پر استرسیه...از هر ده تا جمله ی استادا یکیش اینه که حواسمون باشه  با  یه  اشتباه کوچولو مریض میمیره...بعد از تعطیلات!!! عید هم میریم بخش...اولین بخش گروه ما جراحیه...تعطیلات عید که میگم یه لفظ کاملا فرمالیته س.باید بشینیم مث بچه های خوب جزوه ی جراحی رو بجوییم! هنوز این نکته رو که تعطیلات عید ندارم به مامانم نگفتم.گذاشتم آروم آروم بگم...حالا بدتر از اون کی میخواد جلوی "م" رو بگیره...منو میشوره پهن میکنه....زندگی نداریم که...
  • نمی دونم همه این جورین یا نه...ولی احساس می کنم اصلا آمادگی بخش رفتن رو ندارم.ینی انگار هیچی یادم نمیاد از این چیزایی که خوندیم...هیچی ها...احساس می کنم الان که بریم شرح حال بگیریم باید وایسم با مریضا احوال پرسی کنم! یه جور بدی دستپاچه ام اصن...بعد که میام اینا رو میگم به بقیه،اون جمله ی معروف "همه همینیم" رو تحویل من میدن...یاد حرف استاد قلبمون می افتم که گفت بعد از آخرین کشیک اینترنی و تموم شدن درسش حس میکرد فقط یه چیزایی براش آشناس فقط... انگار یه شبحی،یه سایه ای از چیزایی که خونده تو ذهنش مونده.
  • یه استاد جراحی داریم...دیگه چی بگم؟ من فقط واسه هزارمین بار اینو فهمیدم که تحصیلات لزوما" سواد نمیاره...فرهنگ نمیاره...حالا درسته خیلی مهربون و خوش قلب هم هست...ولی از یه ساعت و نیم وقت کلاسو نصف بیشترش داره مزخرف میگه...کلاس که تموم میشه سردرد میگیرم،تجربه میگه استادایی که سر کلاس خیلی بامزه ان ،سر امتحانشون اصلا جالب نیستن!
  • یه استادی هم داریم بهش میگیم آقای پشه! یه سبیلایی داره یکم بیشتر از چارلی چاپلینه فقط.به قول الی خب مگه همون سبیلای خودت چش بود که رفتی اینجوری مدل دادی بهش؟ قرار شده بریم بعد از تموم شدن بخش اصرار کنیم که آقا واقعا اینا واسه خودته یا گریمه؟ انگار با چسب چسبونده باشه سبیلاشو، آدم دلش میخواد بره جلو مث این فیلما چسبشو بکنه سبیلاشو در بیاره:))
  • با این که خیلی وقتا سعی می کنم اون بچه ی غرغرو و لوس درونم رو ساکت نگه دارم،ولی خیلی وقتا یه جایی پاشو می کوبه به زمین و یه جوری رفتار میکنه که هم خودم هم بقیه خنده شون میگیره...
  • اسفند هم داره میاد...اسفند رو دوس دارم...اسفند ینی تموم شدن زمستون،فصلی که دوسش ندارم...شروع شدن تکاپوی عید و مخلوطی از عطرها و بوهای دوست داشتنی توی خیابونا...تنگ های بزرگ آب و دُم زدن ماهی قرمزا،بوی سبزه های خیس عید و جوانه های گندم...اسفند واسه من ینی تموم شدن،ینی فصل آخر کتابی که خوب و بدش هرچی که بوده داره تموم میشه...ینی نیروی مرموز طبیعت که خواه ناخواه هلت میده به جلو...اصلا اسفند ینی "نری باز واسم قوانین نیوتون بخریاااا "....ینی اون حس خوب ِ " همیشه آخرش خوب تموم میشه،اگه الان خوب نیست،ینی هنوز آخرش نرسیده "...

چیز عجیبی نیست برام، من همیشه تموم شدن اتفاقات رو بیشتر از شروعشون دوس داشتم...

  • بعضی چیزا هست اینقد قشنگه که دلت نمیاد واسه خودت بخری...مث اون کارت های شهرکتاب...اون دخترک چشم دکمه ای با موهای فرفری...
  • نمیدونم چرا با این که میدونی نمیشه،ولی ته دلت باز ناخواسته دوس داره ادامه بده به یه دور باطل...به اینکه "شاید" بشه عوض کرد آدما رو...شرایط رو...
  • اینقد که چند نفر هی ما رو پیچوندن و خودشون رفتن تنهایی ذرت خوردن،همش هم که به جون خودشون "اتفاقی" بود!!! دفعه پیش که کلاس کنسل شد و من خبر نداشتم و پیداشون نکردم این توهم  بهم  دست داد که باز رفتن بیرون ذرت بخورن! این بود که اومدم خونه و تا شب هی مث دینامیت منفجر نشده  زل زدم به گوشی که یه اس ام اسی یه زنگی...صبح هم رفتم مث کودکان چهارساله  قهر کردم ساکت نشستم سرجام. بعدا معلوم شد اونا هم صاف رفتن خونه و اصن این خبرا نبوده...به قول "ف" من شب ها هم کابوس اینو میبینم  که  منو ول کردن رفتن ذرت بخورن:))  حالا هرچیز دیگه ای باشه من تعصبی ندارم ها،ولی این ذرت رو حساس شدم روش.قبلا ها سرکه ای بود الان شده ذرت.
  • بعضی کتابا هستن فصل آخر همه ی قصه سر و تهش به هم میرسه...ینی کافیه فصل اول و آخر کتابو بخونی تا بفهمی قضیه چی بوده...بعضی کتابا هم هستن که جمله به جمله شون داره یه حرفی میزنه،اصلا شاید آخر داستانو همون اول بگه،شاید اصلا از آخر شروع کنه، ولی داره میگه که همیشه همه چیز به سادگی یه قصه تعریف کردن نیست...خیلی وقت ها اول و آخرش زیاد مهم نیست... میخوام بگم قبلا" ها خیلی فکر میکردم به اینکه آخرش چی میشه؟ ولی الان دیگه دارم فکر می کنم به اینکه  ثانیه به ثانیه اش برام مهم باشه...تبدیل به "عادت" ش نکنم...و مهم تر اینکه برم چیزایی رو که دوست دارم بدست بیارم...اصلا هرچقدر هم دور... گذشته نشون داده به تصمیم کسی جز خودم نباید اتکا کنم...
  • درخت آلوچه (گوجه سبز؟ :دی) حیاتمون شکوفه داده...صبح ها موقع مسواک زدن میرم با رضایت عمیق خیره میشم به آلوچه های ترش آینده... :دی
  • من هنوز گوشی پزشکی هم نخریدم!!! وقتی فکرشو میکنم احساس هری پاتری رو دارم که میخواد بره کوچه دیاگون چوب جادو بخره :دی

"هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت،باید آن ها را همانگونه که یکبار اتفاق افتاده اند،فقط تنها به خاطر آورد.."

(عقاید یک دلقک)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط ~میشکا~  |